یک پردیس

۲۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکرات من» ثبت شده است

به پردیسِ چند ماه پیش غبطه می‌خورم. به هر طرف که نگاه می‌کردم، خوش‌رنگ بود. رنگارنگ با اکلیل طلایی. یاد لاک‌هایی که با عشق به ناخن‌هام می‌زدم می‌افتم و می‌بینم انسان وقتی به خودش نمی‌رسد، معنی‌اش واقعا این است که زندگی را رها کرده. خنده‌دار باشد شاید اما یادم است در اوج شلوغی و کارهای دانشگاه، شب می‌نشستم وسط اتاقم و با آرامش لاک می‌زدم و از این کار لذت می‌بردم. یا از برف. خدای من برف پارسال چنین روزی، واقعا زیبا بود. کاش واژه‌ی قوی‌تری از «زیبا» داشتم برای توصیف آن شب.

شاید واقعا دچار افسردگی شده‌ام؛ که باعث شرمساری نیست. کمک گرفتن هم همین‌طور. در هر صورت، اگر تشخیصش داده شود، با سر برای درمان خودم خواهم شتافت. اگر هم تشحیص داده شود که چنین نیست، باز هم باید برای خودم چاره‌ای بیندیشم. 

دقیق به خاطر ندارم که پیش‌تر چگونه با استرس کنار می‌آمدم. اکنون برای بار هزارم است که امتحان سختی دارم ولی هیچ‌وقت برای یک امتحان مثل الان درمانده و مضطرب نبوده‌ام. احساس می‌کنم نگرانی‌ام بیش از حد معقول است. البته مشکل اصلی این است که همه‌چیز برایم ترسناک‌تر، سخت‌تر و بزرگ‌تر از قبل به نظر می‌آید. و خودم، کوچکتر از قبل.

اگر این امتحان‌ها را هم کنار بگذاریم، حسم طوری است که گویی دنیا به سر آمده. اول فکر می‌کردم دچار احساس پوچی شده‌ام. اما نه: حرف دل من این نیست که «همه‌ی این‌ها که چه؟» بلکه این است که چه هدفی برای خودم تعریف کنم. اصلا این همه انگیزه را پیش از این از کجا می‌آوردم؟ آن همه آرامش ماحصل چه بود که دیگر نیست؟

پر از ترس‌های ریز و درشتم که نمی‌گذارند خوابم ببرد. ترس‌هایی که خیلی‌هایشان بسیار بی‌معنی هستند و ترسیدن از آن‌ها بسیار معنی‌دار.

پس از سال‌ها دانش‌آموز و دانش‌جو بودن، حالا از درک نکردنِ درس سر کلاس فردا می‌ترسم. یا از اینکه خسته باشم و نتوانم چنان که باید در کار گروهی‌مان ایده‌های خوب داشته باشم.

از اینکه دو امتحان مهم دارم در دو هفته آینده وحشت دارم با اینکه پیش از این بارها و بارها امتحان‌های سخت‌تر داشته‌ام.

از اینکه یک قطعه لباس می‌خواهم بخرم و نتوانسته‌ام اندازه‌ی خودم را پیدا کنم کلافه هستم.

از اینکه دارم بعد از اتمام امتحاناتم به سفر می‌روم مضطربم. از زمانی که برای آغاز و پایان سفرم هم انتخاب کرده‌ام دل‌چرکینم. پیش از اینکه بلیت بگیرم، به علت برنامه‌شدن نگران بودم و حالا به خاطر برنامه داشتن.

بابت تمام زلزله‌های ایران می‌ترسم. بابت اینکه عزیزی را از دست بدهم می‌ترسم. از اینکه فراموش شوم و در دنیای به این بزرگی و بی در و پیکری تنها بمانم می‌ترسم. اکنون که تنها به صورت فیزیکی تنها هستم، همه‌چیز عجیب است؛ چه رسد به اینکه...

ترس انگار با خودش ناشکری هم می‌آورد. برای همه‌ی چیزهای خوبی که در زندگی با تلاش کسب کرده‌ام یا خدادادی دارم به جای اینکه خوشحال باشم می‌ترسم و گاهی با خودم می‌گویم اگر هیچ‌کدام را نداشتم بهتر بود شاید. چون حتی طاقت تصور از دست دادنشان را هم ندارم.

از اینکه بلد نیستم چطور به استرس خودم غلبه کنم می‌ترسم. از اینکه نکند این حجم استرس بی‌معنی که دارم سلامتی‌ام را به خطر بیندازد هم می‌ترسم. هر وقت یادم می‌افتد که چقدر محبت در نزدیکی‌ام کم است شوکه می‌شوم.

بابت اینکه خیلی از ترس‌هایم بی‌مفهوم و بسیار پیش پا افتاده هستند نیز می‌ترسم. این ترس‌ها برایم توجیهی ندارند.

همه‌ی فعالیت‌ها و اتفاقات روزمره و غیر روزمره در نظرم بسیار مهیب و بزرگ می‌آید. انگار دارم در یک فیلم ترسناک زندگی می‌کنم که صدای بسته شدنِ در، به جای اینکه تنها صدایِ بسته شدن در باشد، پیام‌آورِ یک سلسه بلا و مصببت باشد که بر سر یک دختربچه‌ی تنها می‌آید.

امید، می‌دانم که جایی در این نزدیکی‌ها، حالا شاید یه کم دورتر از جایی که الان دست من می‌رسد، هست. اما من گمش کرده‌ام.

برایم این‌جا «عشق» از هر چیزی دورتر به نظر می‌رسد؛ حتی دورتر از تهران. نه کسی از آن سخن می‌گوید و نه کسی از آهنگ عاشقانه‌ای می‌گرید. شعرِ عاشقانه معنای خاصی ندارد و نگاه‌های دزدکیِ در عینِ خجالت، مالِ سیاره‌ی دیگری است.

باران، قشنگ است اما قدم زدن زیر آن، لب‌تر کردن برای عاشقی نیست؛ صرفا قدم زدن زیر باران است.

بوی درخت‌های خیس خورده، بوی خاطره‌ی اولین‌باری را که دستانش را گرفتی یادآور نمی‌شود؛ بلکه فقط بوی درختان خیس خورده را می‌دهد.

انتهای آن بن‌بستِ تاریک از انبوه درختان سر فرود آورده، جایی نیست که ساعتی از هیایوی شهر به آن پناه آوردیم؛ تنها یک بن‌بست است که شهرداری در روشن کردن آن کوتاهی کرده است.

تک‌تک، همه‌ی «ناعاشقانه»های این شهر را دارم پیدا می‌کنم. البته ناعاشقانه هم بد چیزی نیست؛ همان چیزهایی است که شاید، روزی، کسی از سیاره‌ی دیگری بیاید و با هم آن‌ها را تبدیل به عاشقانه‌ها کنیم.

خسته نیستم. اما متعجم. از اینکه هنوز زنده‌ام و زندگی می‌گذرانم.

درونم حس عجیب و متناقضی را تجربه می‌کنم. هم دلتنگ تهرانم و هم دارم به خیابان‌های این شهر جدید علاقمند می‌شوم.

هم از «بزرگ شدن» لذت می‌برم و سعی می‌کنم از «جوانی‌‌ام» نهایت بهره را ببرم و تا می‌توانم به تجربیات و دانسته‌هایم بیفزایم و هم اینکه از «بزرگ شدن» می‌ترسم و دلم همان پردیس کوچولو را می‌خواهد که هیچ مسئولیت بزرگی روی دوشش نداشت.

هم اینکه از مستقل شدنم خوشحالم و هم اینکه دلم برای اینکه روی کاناپه با پدر و مادرم بنشینم و سریال طنز آبکی کانال ۳ را ببینم تنگ شده است؛ حتی دلم می‌خواهد از مادرم برای خریدن فلان پولیور اجازه بگیرم.

اما خب... می‌دانم که در مرحله‌ی گذار هستم. این حال، می‌گذرد...

آدم بزرگ که می‌شود، اگر بخواهد مستقل شود، تا درصدی محکوم به تنهایی است تا زمانی که موفق شود همدمی برای خودش پیدا کند. گشتن به دنبال همدم هم مانند گشتن دنبال خوشبختی است. گشتنی نیست؛ به زور پیدا نمی‌شود. یادم می‌آید خوشبختی را پیدا کرده بودم. خوشبختی هم مثل همدم است؛ هوایش را که کم داشته باشی، از هوایت کم می‌شود.

چراغ امیدم، به هزاران هزار تجربه‌ی ریز و درشت و یاد گرفتن‌های هر روزه روشن است. می‌دانم که پس از پشت سر گذاشتن دوران محکومیتم به تنهایی، خوشبختی خواهد آمد. (یا من قدم به خوشبختی خواهم گذاشت.)

عجیب است که همه‌ی آرزوهای دوران کودکی‌ام (چه آن‌ها که هنوز عطششان را دارم و چه آن‌ها که دیگر برآورده‌شدنشان سر ذوقم نمی‌آورد) تک‌تک دارند به وقوع می‌پیوندند.

آن آرزویی که در سنّ ۱۱ سالگی آغاز شد و با من ماند و آن‌قدر دور از دسترس به نظرم می‌آمد که تبدیل شده بود به ضرب‌المثل بلندپروازی میان من و دوستانم. حالا دور نیست.

آن آرزویی که در سنّ ۱۲ سالگی آغاز شد و در سن ۱۴ سالگی به پایان رسید (و شاید خیلی دور از تصور باشد که کاملا به خاطر دارم آن لحظه‌ای را که تا ثانیه‌ای قبل هنوز آرزویم بود و ناگهان دیگر آرزویم نبود) حالا در چند قدمی من ایستاده. و حالا من گریزپای شده‌ام از آن آرزوی شیرین.

آن آرزویی که در سنّ ۱۷ سالگی آغاز شد، خیلی سریع به دست آمد و انگار باید مانند کودکی‌هایم بزرگ آرزو می‌کرده‌ام.

این‌ها، آرزوهای بزرگم هستد. رسیدن به خودِ آرزو البته برای من در اولویت دوم است. آنچه ببشتر اهمیت دارد، قرار گرفتن در مسیر زودخانه رسیدن به آرزوها است. و من اکنون در همان رودخانه پیش می‌روم.

اما آنچه باعث شد من به مکتوب کردن این‌ها کشش یابم، خوابی بود که از کودکی و نوجوانی تا حالا بارها و بارها دیده‌ام. خوابِ اینکه آرزوی سنّ ۱۷ سالگی‌ام برآورده شده و در حال رفتنم. در همه‌ی این خواب‌ها با فردی خداحافظی می‌کنم که اتفاقا وی را به خوبی می‌شناسم و لازم به ذکر است نه جزو دوستانم است و نه جزو عزیزانم. حتی به وی فکر نکرده و نمی‌کنم ولی کماکان در خوابم با او خداحافظی می‌کنم. هنوز رمزش گشوده نشده تا بیایم و برایتان بنویسم "چه جالب که تعبیر شد به فلان واقعه". اما هرگاه تعبیرش را کشف کنم خواهم گفت.

راستی، شما به چندتا از آرزوهای دوران کودکی و نوجوانی رسیده‌اید؟ 

ای مخاطب!

آنقدر صحبت نمی‌کنی که دورت یک حباب تشکیل می‌شود. حبابی که ابتدا از درونش به بیرون دیدی نداری. می‌پنداری دیگر دنیا به تو کاری ندارد. حال آنکه بیرونیان تو را می‌بینند. درباره‌ات قضاوت می‌کنند و نسخه می‌پیچند. اما این وضع برای همیشه دوام نمی‌آورد. دیری نمی‌پاید که حباب از دید همگان محو می‌شود و تو می‌مانی و خودت.

ابتدای این زندگی، راحت و شیرین است. یک زندگی بی مزاحمت را فرض کن که تا هرگاه که بخواهی بنویسی، بخوانی، تفکر کنی. اما، کم‌کم، دلت برای نظرات و پندها و گلایه‌های دیگران تنگ می‌شود.

در وهله‌ی بعدی، با خویش می‌اندیشی که «ای کاش ناگفته‌ها را گفته بودم؛ ای کاش با او سخن گفته بودم؛ ای کاش حرف دل بر زبان جاری کرده بودم.»

آری. دیر است. اما هنوز وقت هست. به خودت بیا.

از اینجا که منم، زندگی خوب است. محتویات فهرست بلندبالای آرزوهایم -کوتاه، میان و بلند مدت- تک به تک دارند خط می‌خورند. و چه چیزی مهم‌تر از هدف است؟

سخت است. اشک‌بار است. قربانی کردن خواسته‌های زیادی در این راه مورد نیاز است؛ از جمله قربانی کردن احساسات. احساسات برای هر کسی.

انجام کارهای بزرگ، قربانی‌های بزرگ می‌طلبد و هزینه‌های گزاف. هزینه‌هایی مانند تنهایی، خودخواه به نظر رسیدن و تلاش شبانه‌روزی.

چرا خودخواه به نظر رسیدن؟ چون برای کسب انرژی و انگیزه برای هر کاری باید خود را دوست داشت. این دوست داشتن هم شرطی می‌شود؛ چون نباید به نقاط ضعف آلوده شود. نقاط ضعف دور و اطرافمان ریخته. برای مثال شما همین عشق‌های دروغین را ببین. علاقه‌های مزاحم. هواهای نفسانی به طوری که حتی خودمان هم نمی‌فهمیم داریم خودمان را گول می‌زنیم...

هر چه من هیچ نگویم، تو بگو. تو بمان. تو صبر کن.

بگذار قاصدک‌هایی که به دست باد می‌سپاری، دامنم را بگیرد.

کشان‌کشان دامن‌کشان تا چشمه‌ی محبتم ببرد و بر لب چشمه، چشمانم را بر برگ‌های عاشقی که به خورشید پشت ابرها چشم دوخته‌اند بگشاید.

- آیا خورشید از پشت ابرها بیرون خواهد آمد؟

- آری.

- چگونه؟

- هیچ مگو. دستت را به من بده. با من بیا.

و سپس پرواز. به ناکجاآبادی با صدای جوی آب و خنکای سایه‌سار درختانی که کاش نامشان را با هم از روی کتاب مرجع یاد بگیریم. تسلطمان بر بوی انواع چوب را به رخ یکدیگر بکشیم و تصمیم بگیریم اوقات فراغمان را به طبیعت‌شناسی بگذرانیم.

- از بوی کاج‌ها برایت گفته‌ام؟

- از تلخی‌های گذشته هیچ مگو.

- آخر باید بگویم که معجون کاج‌ها و یاس‌ها چه کردند با دل کوچکم...

- خانه‌مان را با عطر کاج‌ها می‌سازیم و با لطافت یاس‌ها روشنش می‌کنیم.

- با بوی یاس، می‌شود دار بنا کرد. دیده‌ام که می‌گویم.

- از تلخی‌هایت برایم بگو. اما با تلخی‌هایت، تنها نمان. از همین بالا رهایشان کن به دور دستی که هرگز ندانیم کجاست.

- یاس‌هایم را از نو متولد کن.

- دستت را بده به من.

تکیه بر درختی تنومند کرده‌ام و خاطراتم را می‌نویسم. شاید هم این‌بار دارم مرور می‌کنم. روی تکه سنگی نشسته‌ای و نقشه‌ی کلبه‌ای را می‌کشی که شاید ما با هم خواهیم ساخت. قول زندگی را در آن نمی‌توانم بدهم. اما قول با هم ساختن و با هم بزرگ شدن و با هم موفق شدن و با هم خواندن و ....

لابد نگاهم می‌کنی و حواسم نیست. نگاهت نمی‌کنم. اما می‌دانم چشمانت به من است. تو درک می‌کنی ترسم را. از دوباره شکستن.

نه. اشتباه نکن. من شکسته نشدم. اما مقاومت کردم تا نشکنم. من دختری قوی و بلندپروازم. باز هم کسی بخواهد مرا بشکند، مقاومت خواهم کرد تا آخرین لحظه‌ای که شکستنِ کسی را که بخواهد مرا بشکند ببینم. اما خود هرگز کسی را نخواهم شکست.

در رویا می‌زیستم. خواب‌هایم پیام‌آور عشق‌ها و خیانت‌ها بودند. خواب‌هایم، روحم بود که بر فراز حقیقت به پرواز در می‌آمد. اما، بال رویاهای شبانه‌ام را شکستند. و زیبایی داستان، آن بخشش است که تو می‌فهمی. ترسم را. ترسم از دوست داشتن را. ترسم را که ترس نیست؛ بی‌اعتمادی عمیقی است به غرایز پلید انسان‌ها. گام به گام شانه به شانه می‌آیی تا همه‌ی وجودمان اعتماد شود. آری؛ پیش‌تر هم نوشته‌ام -و شاید انتشار نداده باشم- که آخر داستان، یکی شدن است.

یکی‌شدنمان، همان بیرون آمدن خورشید از پشت ابر است...