یک پردیس

۲۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکرات من» ثبت شده است

آدم بزرگ که می‌شود، اگر بخواهد مستقل شود، تا درصدی محکوم به تنهایی است تا زمانی که موفق شود همدمی برای خودش پیدا کند. گشتن به دنبال همدم هم مانند گشتن دنبال خوشبختی است. گشتنی نیست؛ به زور پیدا نمی‌شود. یادم می‌آید خوشبختی را پیدا کرده بودم. خوشبختی هم مثل همدم است؛ هوایش را که کم داشته باشی، از هوایت کم می‌شود.

چراغ امیدم، به هزاران هزار تجربه‌ی ریز و درشت و یاد گرفتن‌های هر روزه روشن است. می‌دانم که پس از پشت سر گذاشتن دوران محکومیتم به تنهایی، خوشبختی خواهد آمد. (یا من قدم به خوشبختی خواهم گذاشت.)

عجیب است که همه‌ی آرزوهای دوران کودکی‌ام (چه آن‌ها که هنوز عطششان را دارم و چه آن‌ها که دیگر برآورده‌شدنشان سر ذوقم نمی‌آورد) تک‌تک دارند به وقوع می‌پیوندند.

آن آرزویی که در سنّ ۱۱ سالگی آغاز شد و با من ماند و آن‌قدر دور از دسترس به نظرم می‌آمد که تبدیل شده بود به ضرب‌المثل بلندپروازی میان من و دوستانم. حالا دور نیست.

آن آرزویی که در سنّ ۱۲ سالگی آغاز شد و در سن ۱۴ سالگی به پایان رسید (و شاید خیلی دور از تصور باشد که کاملا به خاطر دارم آن لحظه‌ای را که تا ثانیه‌ای قبل هنوز آرزویم بود و ناگهان دیگر آرزویم نبود) حالا در چند قدمی من ایستاده. و حالا من گریزپای شده‌ام از آن آرزوی شیرین.

آن آرزویی که در سنّ ۱۷ سالگی آغاز شد، خیلی سریع به دست آمد و انگار باید مانند کودکی‌هایم بزرگ آرزو می‌کرده‌ام.

این‌ها، آرزوهای بزرگم هستد. رسیدن به خودِ آرزو البته برای من در اولویت دوم است. آنچه ببشتر اهمیت دارد، قرار گرفتن در مسیر زودخانه رسیدن به آرزوها است. و من اکنون در همان رودخانه پیش می‌روم.

اما آنچه باعث شد من به مکتوب کردن این‌ها کشش یابم، خوابی بود که از کودکی و نوجوانی تا حالا بارها و بارها دیده‌ام. خوابِ اینکه آرزوی سنّ ۱۷ سالگی‌ام برآورده شده و در حال رفتنم. در همه‌ی این خواب‌ها با فردی خداحافظی می‌کنم که اتفاقا وی را به خوبی می‌شناسم و لازم به ذکر است نه جزو دوستانم است و نه جزو عزیزانم. حتی به وی فکر نکرده و نمی‌کنم ولی کماکان در خوابم با او خداحافظی می‌کنم. هنوز رمزش گشوده نشده تا بیایم و برایتان بنویسم "چه جالب که تعبیر شد به فلان واقعه". اما هرگاه تعبیرش را کشف کنم خواهم گفت.

راستی، شما به چندتا از آرزوهای دوران کودکی و نوجوانی رسیده‌اید؟ 

ای مخاطب!

آنقدر صحبت نمی‌کنی که دورت یک حباب تشکیل می‌شود. حبابی که ابتدا از درونش به بیرون دیدی نداری. می‌پنداری دیگر دنیا به تو کاری ندارد. حال آنکه بیرونیان تو را می‌بینند. درباره‌ات قضاوت می‌کنند و نسخه می‌پیچند. اما این وضع برای همیشه دوام نمی‌آورد. دیری نمی‌پاید که حباب از دید همگان محو می‌شود و تو می‌مانی و خودت.

ابتدای این زندگی، راحت و شیرین است. یک زندگی بی مزاحمت را فرض کن که تا هرگاه که بخواهی بنویسی، بخوانی، تفکر کنی. اما، کم‌کم، دلت برای نظرات و پندها و گلایه‌های دیگران تنگ می‌شود.

در وهله‌ی بعدی، با خویش می‌اندیشی که «ای کاش ناگفته‌ها را گفته بودم؛ ای کاش با او سخن گفته بودم؛ ای کاش حرف دل بر زبان جاری کرده بودم.»

آری. دیر است. اما هنوز وقت هست. به خودت بیا.

از اینجا که منم، زندگی خوب است. محتویات فهرست بلندبالای آرزوهایم -کوتاه، میان و بلند مدت- تک به تک دارند خط می‌خورند. و چه چیزی مهم‌تر از هدف است؟

سخت است. اشک‌بار است. قربانی کردن خواسته‌های زیادی در این راه مورد نیاز است؛ از جمله قربانی کردن احساسات. احساسات برای هر کسی.

انجام کارهای بزرگ، قربانی‌های بزرگ می‌طلبد و هزینه‌های گزاف. هزینه‌هایی مانند تنهایی، خودخواه به نظر رسیدن و تلاش شبانه‌روزی.

چرا خودخواه به نظر رسیدن؟ چون برای کسب انرژی و انگیزه برای هر کاری باید خود را دوست داشت. این دوست داشتن هم شرطی می‌شود؛ چون نباید به نقاط ضعف آلوده شود. نقاط ضعف دور و اطرافمان ریخته. برای مثال شما همین عشق‌های دروغین را ببین. علاقه‌های مزاحم. هواهای نفسانی به طوری که حتی خودمان هم نمی‌فهمیم داریم خودمان را گول می‌زنیم...

هر چه من هیچ نگویم، تو بگو. تو بمان. تو صبر کن.

بگذار قاصدک‌هایی که به دست باد می‌سپاری، دامنم را بگیرد.

کشان‌کشان دامن‌کشان تا چشمه‌ی محبتم ببرد و بر لب چشمه، چشمانم را بر برگ‌های عاشقی که به خورشید پشت ابرها چشم دوخته‌اند بگشاید.

- آیا خورشید از پشت ابرها بیرون خواهد آمد؟

- آری.

- چگونه؟

- هیچ مگو. دستت را به من بده. با من بیا.

و سپس پرواز. به ناکجاآبادی با صدای جوی آب و خنکای سایه‌سار درختانی که کاش نامشان را با هم از روی کتاب مرجع یاد بگیریم. تسلطمان بر بوی انواع چوب را به رخ یکدیگر بکشیم و تصمیم بگیریم اوقات فراغمان را به طبیعت‌شناسی بگذرانیم.

- از بوی کاج‌ها برایت گفته‌ام؟

- از تلخی‌های گذشته هیچ مگو.

- آخر باید بگویم که معجون کاج‌ها و یاس‌ها چه کردند با دل کوچکم...

- خانه‌مان را با عطر کاج‌ها می‌سازیم و با لطافت یاس‌ها روشنش می‌کنیم.

- با بوی یاس، می‌شود دار بنا کرد. دیده‌ام که می‌گویم.

- از تلخی‌هایت برایم بگو. اما با تلخی‌هایت، تنها نمان. از همین بالا رهایشان کن به دور دستی که هرگز ندانیم کجاست.

- یاس‌هایم را از نو متولد کن.

- دستت را بده به من.

تکیه بر درختی تنومند کرده‌ام و خاطراتم را می‌نویسم. شاید هم این‌بار دارم مرور می‌کنم. روی تکه سنگی نشسته‌ای و نقشه‌ی کلبه‌ای را می‌کشی که شاید ما با هم خواهیم ساخت. قول زندگی را در آن نمی‌توانم بدهم. اما قول با هم ساختن و با هم بزرگ شدن و با هم موفق شدن و با هم خواندن و ....

لابد نگاهم می‌کنی و حواسم نیست. نگاهت نمی‌کنم. اما می‌دانم چشمانت به من است. تو درک می‌کنی ترسم را. از دوباره شکستن.

نه. اشتباه نکن. من شکسته نشدم. اما مقاومت کردم تا نشکنم. من دختری قوی و بلندپروازم. باز هم کسی بخواهد مرا بشکند، مقاومت خواهم کرد تا آخرین لحظه‌ای که شکستنِ کسی را که بخواهد مرا بشکند ببینم. اما خود هرگز کسی را نخواهم شکست.

در رویا می‌زیستم. خواب‌هایم پیام‌آور عشق‌ها و خیانت‌ها بودند. خواب‌هایم، روحم بود که بر فراز حقیقت به پرواز در می‌آمد. اما، بال رویاهای شبانه‌ام را شکستند. و زیبایی داستان، آن بخشش است که تو می‌فهمی. ترسم را. ترسم از دوست داشتن را. ترسم را که ترس نیست؛ بی‌اعتمادی عمیقی است به غرایز پلید انسان‌ها. گام به گام شانه به شانه می‌آیی تا همه‌ی وجودمان اعتماد شود. آری؛ پیش‌تر هم نوشته‌ام -و شاید انتشار نداده باشم- که آخر داستان، یکی شدن است.

یکی‌شدنمان، همان بیرون آمدن خورشید از پشت ابر است...

هنگامی که خبر اتفاقات تلخ امروز تهران به گوشم رسید، منتظر ایستاده بودم جلوی درب مدرسه‌ی برادرم تا جلسه‌شان تمام شود و مادرم بیاید تا به خانه برویم. خبرها حاکی از آن بود که عده‌ای در مجلس ناامنی ایجاد کرده بودند و منتظر بودند ما بترسیم.

قبول دارم. خبر دلهره‌آوری بود؛ اما راستش من نترسیدم. ناراحت شدم از شکسته شدن بت امنیتی تهران و از کشته و مجروح شده انسان‌های بیگناه که هرچه بیگناه‌تر بوده باشند، از شر دنیای کثیف امروز بیشتر رها شده‌اند...

تا همین دقایقی پیش نیز حس خیلی قوی‌ای نسبت به واقعه‌ی امروز نداشتم؛ تا اینکه بالاخره بغضم شکست. کمی منتظر واکنش دنیا بودم. از دیگران انتظاری نیست. تنها می‌خواستم واقع‌بینانه‌تر خودمان را با دیگر ملل مقایسه کنم. و صد البته تاکید می‌کنم که منظورم دیپلمات‌ها و افراد سیاسی دنیا نیست. مردم عادی جهان را می‌گویم.

هیچکس برای تلخی امروز ما شمعی روشن نکرد. هیچکس ما را دوست نداشت.

شاید بعدتر، بیشتر بنویسم از تلخی این تنهایی؛‌ اما برای الان، فکر در سکوت و آرامش شب بیشتر لازم است.

کارهایی زیادی وجود دارد که باید پیش از رفتن انجام دهم. البته همه‌ی مواردی که «رفتنم» را مطرح می‌کنم، تبصره‌ی «البته اگر ویزایم به موقع صادر شود» باید ضمیمه حرفم گردد. فرض را بر این گذاشته‌ام که به سخن فردی که مصاحبه‌ام را در سفارت انجام داد (و گویا تقریبا به همه این حرف را می‌زند) اعتماد کنم و تصور کنم ویزا به موقع و پیش از آغاز کلاس‌هایم حل خواهد شد.

هنوز، به قول معروف، داغم و درک نمی‌کنم؛ چرا که اصلا حس خاصی نسبت به رفتن ندارم. نه حس بد و نه حس خوب. تنها حس خوبی که دارم نسبت داده می‌شود به اینکه دوباره قرار است دانشجو شوم.

کلی کارهای تمام‌نکرده دارم: گرفتن گواهینامه، جمع‌بندی کارهای دندانپزشکی، پاره‌ای کارهای اداری و ....

قصد داشتم حتما پیش از رفتن گواهینامه بگیرم؛ اما شدت تنفر از اینکه به کلاس رانندگی بروم به حدی است که نمی‌دانم باید چه کنم. حدس می‌زنم که تا پایان عمرم بی گواهینامه خواهم ماند. البته یک دوره کامل به کلاس آیین‌نامه و شهر رفته‌ام و آزمون ساده‌ی آیین‌نامه را هم قبول شده‌ام. اما فاصله‌ای که افتاده زیاد است و باید احتمالا همه‌ی کارها را از ابتدا آغاز کنم.

برنامه‌های فعلی (که دارم انجامش نمی‌دهم و فقط می‌دانم که باید انجامش دهم) این است که مدرکم را آزاد کنم. پیش‌تر کارهای مربوط به فارغ‌التحصیلی را انجام داده بودم و برای استفاده‌ی دیگران مکتوب هم کرده بودم. حالا باید سر از آزاد کردن مدرک در بیاورم و پس از آن حین انجامش، مکتوبش هم بکنم.

این چند روز به جای اینکه سراغ کارهای اداری ضروری‌ام بروم -که به تحقیق خسته‌کننده و تلخ است- نشسته‌ام و درس اینترنتی خوبی را که پیدا کرده‌ام تماشا می‌کنم. وسواس عجیبی روی سوادم دارم. هر روز که از فارغ‌التحصیلی‌ام می‌گذرد، احساس می‌کنم سوادم از سوراخی که در حافظه‌ام وجود دارد نشت می‌کند. آدم باید خیلی حواسش به سوادش باشد. اگر سوادم را -به علت بهنگام نکردن آن یا مرور نکردن و فراموشی- از دست بدهم چه در چنته خواهم داشت؟ چه سرمایه‌ای غیر از سواد و مهارت‌هایم دارم؟

دل، گاهی پر می‌شود از عطش نوشتن. حیف که نوشتن دلیل می‌خواهد. راستش انسان‌هایی که در زندگی‌ام برایم جالب بوده‌اند، در کارشان خبره و در زندگی شخصی‌شان ناموفق بوده‌اند. آن تعادل که می‌گویند باید بتوان میان کار و زندگی برقرار کرد، برای یک زندگی خوب و معمولی است. هر چند که من هم گاهی به خودم می‌گویم که باید این تعادل را تمرین کنم تا یاد بگیرم و عادت شود و این عادت تبدیل به سبک زندگی‌ام شود.

مشکل اینجاست که هر چه سنم بالاتر می‌رود، اهمیت کارم (و تحصیل و هر چه نامش را زندگی شخصی نمی‌گذارند) برایم بیشتر می‌شود.

البته این اتفاقی نو نیست. پردیسِ احساساتی هنگامی که در یکی از (به زعم دیگران) پر استرس‌ترین برهه‌های تحصیلی (که تا اینجا کنکور کارشناسی بوده است) قرار داشت، به گفته‌ی همگان، از لحاظ احساسات سیب‌زمینی بود. آنچنان درس و برنامه‌ریزی برای آن آرامم می‌کرد که به خاطر ندارم ذره‌ای در آن سال آخر دبیرستان استرس تجربه کرده باشم. اما دوستانی را رها کردم.

بالاترین نمراتم مربوط به زمانی است که در پیچیده‌ترین روابط عاطفی قرار داشته‌‌ام. یعنی کوچک‌ترین اثر منفی‌ای بر کارم نداشت. اما آدم‌هایی را رها کردم.

سیر عجیبی است. هرچه می‌گذرد احساس تعلق خاطر بیشتری نسبت به تنهایی پیدا می‌کنم و بابت همه‌ی گام‌هایی که برداشته‌ام تا به این مقدار تنهایی برسم خوشنودم.

تصمیم بر آن است که دیگر اجازه ندهم عواطف کودکانه و غیرعقلانی، احساساتم را قلقلک بدهد. اما بعد مدت‌ها کمی قلقلک را تجربه کردم.

نه چندان ضعیف است که در مورد آن نگویم و نه چندان قوی است که ارزش تأمل طولانی‌تری را داشته باشد. شیرین است؛ مثل یک شکلات کوچک. ضرر خانمان‌سوزی ندارد اما کامت را تنها برای مدت کوتاهی شیرین می‌کند.

این دسته از احساسات، تنها لایق یک واکنش است: فراموشی.

علاقه پیدا کردن به فردی خاص، چه از لحاظ یک دوستی ساده و چه موارد پیچیده‌تر، فرایند عجیبی است. ابتدا وی را هیچ نمی‌شناسی. پس از مدتی به دلیل چند پیشامد خاص (و تصادفی) از برخی رفتارهای وی خوشت می‌آید. بی‌وقفه توجهت به آن رفتارها بیشتر و بیشتر می‌شود؛ به آن رفتارها واکنش نشان می‌دهی. آن واکنش‌ها بر فرد نمایان می‌شود و خب، خواسته یا حتی ناخواسته، آن رفتارها در وی شدت می‌یابد. بالاخره انسان موجودی است که حتی اگر به روی خود نیاورد و به هر شدتی انکار کند، از مورد توجه واقع شدن خوشش می‌آید.

اگر فرایند به همین جا ختم گردد، علاقه از بین نمی‌رود. ولی واقعیت این است که از اینجا به بعد حالات مختلفی رخ می‌دهد. آن چه بارها و بارها برای من رخ داده (و غیر از آن رخ نداده) حالتی است که دقیقا متوجه می‌شوی فرد عینا برعکس آن چیزی است که از خود نشان می‌داده. رفتارها برعکس می‌شود. مثلا به فردی که به خاطر روح آزادش علاقمند شدی، می‌بینی حتی از تلفن همراهش هم آزاد نیست. فردی را که به نظرت اعتماد به نفس بالایش وی را جذاب کرده بوده، شاید همه‌ی هیاهویش برای قایم کردن بی‌اعتماد به نفسی‌اش بوده باشد.

از این نقطه معمولا زوال علاقه رخ می‌دهد. رفتارهای فرد که تا چندی پیش جذاب می‌نمود حالا تهی و مسخره به نظر می‌رسد. به همین راحتی.

البته باید بگویم که گاه این زوال علاقه رخ نمی‌دهد؛ اگر در فرد چیزی کشف شود که همه‌ی معادلات را به هم بریزد...