یک پردیس

۲۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تفکرات من» ثبت شده است

اخیراً، به جای هر کار دیگری، تمام وقت آزادم را صرفِ مطالعه در مورد ترکیب افسردگی و اضطراب کرده‌ام. ده‌ها توصیف مبتلایان را از حالشان خوانده‌ام. خیلی خیلی عجیب است. انگار این وضعیت را که داشته باشی، بزرگترین دستاوردت، «زنده بودن» خواهد شد. آن‌چه بسیار عجیب است، این است که انگار هیچ‌یک از آن‌ها خوب نشده‌اند؛ داروها یکسان است؛ حس و حال و هوای روز و شب یکسان است؛ نشانه‌های اجتماعی هم یکسان است.

تقریباً همه آن را مانند یک بار سنگین روی دوش، یا یک وزنه‌ی سنگین به پا توصیف کرده‌اند که هر روز وزین‌تر می‌شود. خستگیِ جسمی، خستگی فکر. احساسِ کم‌شدن توان ذهنی. احساس ضعیف بودن؛ این‌که چقدر هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید، برای خودش یا دیگری. بلند شدن از تخت برایشان سخت است؛ بیرون آمدن از زیر پتو ترسناک می‌نماید.

این‌که هر اشتباه کوچک چقدر وحشتناک به نظر می‌آید؛ گویی دنیا به آخر رسیده. احساس مزمن گناه.

حرف‌هایی هم که از دیگران می‌شوند خیلی شبیه به یکدیگر است. توصیه‌های دیگران، ورزش کردن، تغذیه سالم، سعی در برقراری روابط اجتماعی و تراپی است. حس مشترکشان هم در قبال دنیای خارج خودشان، این است که باید تلاش کنند خوب باشند تا باری بر بار اطرافیانشان اضافه نکنند. البته لازم به ذکر است که شاید چندان هم پرت فکر نمی‌کنند، آمارها نشان می‌دهد که در خیلی موارد، این افراد توسط نزدیک‌ترین افراد زندگی‌شان تنها گذاشته می‌شوند. البته خرده‌ای هم به کسی نمی‌توان گرفت، هر کس آزاد و مایل است که شیرین‌ترین و پرآرامش‌ترین زندگی‌ای را که بلد است بکند.

ارتباط برقرار کردن با یک آهنگ اصلا ربطی به چند و چونش ندارد. شاید یک وقتی به این نتیجه برسی که خیلی هم مسخره بوده. اما به هر حال، فقط موقعیت‌ها هستند که ارتباط‌ها را با شعر و موسیقی و قصه می‌سازند؛ و حتماً نقاشی. اما تاکنون در موقعیتش قرار نگرفته‌ام. سخنم این‌جا فقط از آهنگ است البته.

همین آهنگ‌های خواجه‌امیری.

حدود ۱۰ سال پیش. «سلام آخر» را تازه خوانده بود و من هر بار که می‌شنیدمش، اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. انگار در سنّ نوجوانی، حالتِ روحیِ غالب، شکستِ عشقی است؛ مستقل از موقعیت. نخستین‌باری که «خداحافظ ای داغ بر دل نشسته» اشکم را درنیاورد، فهمیدم که وارد مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی‌ام شده‌ام. نشسته بودم صندلی عقبِ سرویس مدرسه. اول دبیرستان. عجیب بود. «خداحافظ ای آبی روشن عشق». انگار سنِّ شیدایی بی‌دلیلم به سر آمده بود؛ «تو را می‌سپارم به دل‌های خسته.»

چقدر آن آلبوم عجیب بود به هر حال. گویی تمام احساسات من را در یک قیف خامه ریخته باشند و سر تا پای آلبوم را با آن تزیین کرده باشند. پر از رویاهای دست‌نیافتنی و زیبا «من با تو زنده بودم؛ اما خبر نداشتی.» قبول که اکنون کودکانه می‌نمایند، اما گاهی برای یک نصفه‌روز هم که شده، خریدارِ تمام آن حالِ دیوانگی‌‌ام.

همه‌اش سخن از پر زدن و رفتن بود؛ که حکایت آن روزها بود برای من. «رفتی و توی قلبم، یادتو جا گذاشتی.»

«من خسته شم که تو بی هم‌سفر بری؟» باورش سخت بود به تحقیق، ولی واقعاً همین اتفاق افتاده بود.

گمان می‌کردم تمامِ شورِ توجیه‌ناپذیر نوجوانی تمام شده است که خواجه‌امیری «پاییز تنهایی» را خواند. وای، مگر می‌شد زیر باران اشک نریخت وقتی که می‌گفت «بازم یه پاییز، دوباره بارون، هجوم فکرت، همون خیابون؟»

درست همان‌موقعی که سعی می‌کردم از وجودم سمِّ احساسات را با خواندنِ هر روزه‌ی چندین و چند مقاله و کتاب در اثباتِ پوچ بودن احساسات و شیمیایی بودنش، بزدایم، ناگهان به سرش زد که بخواند «گذشته‌ها رو دوره کن.» باور کن که بی‌صدا فریاد می‌زدم که این آهنگ انصاف نیست. وای از این آهنگ و حسرتِ «بازم تو خواب من با من قدم بزن، آروم و سربه‌زیر.» وای از تک‌تکِ واکنش‌های مغز من به ثانیه‌ثانیه‌ی این آهنگ.

به عقب که می‌نگرم، همه‌جا مبارزه‌ی دو نیروی درونی‌ام را می‌بینم: یکی‌شان می‌خواهد در بیابانی دور دست به شوق کعبه قدم زند و دم به دم پوزخند بارِ خار مغیلان کند. و دیگری که تنها زندگی ماشینی و توجیهاتی از قبیل عشقِ اکسی‌توسینی و خوشحالیِ سروتونینی را قبول دارد. گاهی این برنده است و گاه آن. اما وقتی «سی‌سالگی» رخ داد، برنده و بازنده مشخص بود.

درست یادم است. داشتم از شیشه‌های اتوبوس بیرون را نگاه می‌کردم و گوش می‌کردم؛ مثل آن روزها خشک و خنثی؛ که سر «یه روزی می‌آد که دیگه دلت برام نریزه. که یادت نیاد تولد من چند پاییزه.» خشکم زد. «چیزی که امروز باورش برا هردومون سخته.» و بله. آن روزها باورش دشوار بود. این سه دقیقه آهنگ را نمی‌دانم چندبار گوش دادم. اما به جرأت می‌گویم که لحظه‌ی نخستِ شنیدن آن جمله، جزو پراندیشه‌ترین زمان‌های زندگی‌ام بود. شاید همان بود که سرمشق زندگی‌ام کردم. شاید همه‌ی عشق‌ها همین است. از آن لحظه تاکنون، نیروی برنده، نیروی ماشینی بوده است؛ نه به خاطر قوی‌تر شدنش؛ بلکه به خاطر ضعیف شدن دیگری. دستگیری می‌خواهد.

***

راستی، «باور نمی‌کنم عشق منی هنوز، گاهی به قلب من، سر می‌زنی هنوز»؛ هرچند به رنگی کاملا متفاوت از آن دوران مه‌آلود. اما تنها رازی است که حالا ۱۵ سال است در زندگی‌ام داشته‌ام؛ هر چند که رازِ کودکی است و در همان اشک‌نریختنِ سرویس مدرسه پرونده‌اش بسته شد. اما هیچ زخمی جایش مثلِ اول نمی‌شود.

دیشب، خواب یکی از قدیمی‌ترین آرزوهایم را دیدم. باورم نمی‌شد یک خواب بتواند این‌قدر برایم شیرین باشد. حاضرم سال‌های زیادی از عمرم را بدهم تا بتوانم کمی بیش‌تر آن خواب زیبا را ببینم.

براستی جای تأمل دارد. از وقتی عقل در می‌آوریم تا امروزمان، هزاران هزار آرزوی کوچک و بزرگ در ذهنمان شکل می‌گیرد و فراموشمان می‌شود. بسیار کم هستند آن‌هایی که با ما می‌مانند و از آرزو به رؤیا تبدیل می‌شوند -مانند دیشبِ من- و آخر سر، احتمالا به حسرت بدل خواهند شد.

خیر! بدبین نیستم؛ بلکه عاقبت شجاع نبودن را می‌گویم.

چرا حاضرم برای دیدن دوباره آن خواب سال‌ها از جانم را بدهم؛ اما شجاعت تلاش کردن برای بوقوع پیوستنش در واقعیت را ندارم؟

****

راستی، چقدر تحمل و ظرفیت دارد یک آدم؟ یعنی برای مثال بگوییم ۵۰ واحد دلتنگی‌اش پُر شده از ۷۰ واحد که همه‌ی ظرفیتش است. باید این ۲۰ تا را با دقت مصرف کند. دلتنگی برای شهر جدیدت وقتی به شهر جدیدتری رفتی؟ دلتنگی برای دوستان جدید و کوچه‌های جدید و مغازه‌های جدید، وقتی به جای جدیدتر رفتی؟

انگار این ۷۰ واحد، تکه‌تکه‌های وجود هستند و تو، هر تکه‌اش را یک‌جا جا می‌گذاری و می‌روی.

زندگی پر از سیاست‌بازی و در مجموع «بازی»ه. خیلی هم طاقت‌فرساست اگر ازش لذت نبری. اگر هم مثل من تصمیم بگیری طبق این پیچیدگی‌ها بازی نکنی، خودبخود بازنده خواهی بود. برای نمونه بازی انواع و اقسام دوستی‌ها، بازی محل کار، بازی ازدواج.

من داینامیک حاکم بر این‌ها رو هیچ‌وقت نتونستم یاد بگیرم و این باعث شده تبدیل بشم به یک بازنده در اون‌ها. تا این‌ها رو یاد نگیرم، طبیعیه که در هیچ‌کدوم از موارد بالا موفق نخواهم بود. همان‌طور که تا الان نبوده‌ام. فرساینده است.

نوشتن خیلی سخت شده چرا که حجم خوبی از احساسات و انگیزه را می‌طلبد. اما به نظر می‌رسد مدتی است در دره‌ی سینوس زندگی هستم.

همواره عاشق خانواده‌ام بوده‌ام. توصیه‌ها و پیشنهادهای مامانم همیشه مورد توجهم بوده.

اما امروز متوجه شدم چقدر تفاوت عقیده داریم. بعد از این همه تعامل، هنوز متوجه نشده بودیم که در زمینه‌های اساسی و بنیادی زندگی چقدر متفاوت می‌اندیشیم. البته اتفاق غیرطبیعی‌ای نبود. هم تفاوت نسل هست و هم تفاوت جغرافیای زندگی. اما ساعت‌ها گریه کردم. نمی‌دانم از چه.

صبح یکشنبه از خواب که بیدار شدم، دیدم دلم هوای چای خوردن با مامانم رو کرده. تقویمم رو چک کردم. دقیقاً سه ماه و نیم کلاسی نداشتم. بلیت‌های به مقصد تهران رو چک کردم. یک پرواز خوب ۱۷ ساعته را گرفتم و بعد از دریافت ایمیل تایید، آن‌را در تقویمم وارد کردم.

از آن روز که بلیت گرفتم تا امروز نمی‌دانم چطور گذشت. همه‌ی نفس‌کشیدن‌هایم منتهی می‌شد به فکر دیدن تهران. بعد از ظهر، کوله‌ام را روی دوشم انداختم، چمدانم را -که مثل همیشه سنگین و سخت است- کشان کشان تا آسانسور بردم. این لبخندِ بی‌اراده هم که از روی لبم پاک نمی‌شه. در آسانسور اَپ اوبر را باز کردم و یک ماشین برای فرودگاه فیلادلفیا گرفتم.

در راهم و دارم به راننده می‌گم که بعد از ۲ سال دارم می‌رم شهرم رو ببینم! نمی‌دونم چقدر حسم رو متوجه می‌شه، اما در هر حال هیجانم رو از صدام و تعداد نفس‌هایی که می‌کشم می‌تونه تشخیص بده. برای کسی مهم نیست؛ ولی فکر کردن به این‌که دنیا خوشحاله از ایران رفتنِ من، درونم رو لبریز می‌کنه.

مثل همیشه، زیادی زود به فرودگاه رسیده‌ام. یادم می‌افتد که قرصِ ضدتهوع را نخورده‌ام. دربه‌در دنبال یک غرفه می‌گردم که یک لیوان چای بگیرم جهت قرص؛ و عادت. کمی بعد، کلافه از محیط فرودگاه، می‌نشینم روی یک صندلی. کمی بعد دوباره از جلوی همه‌ی گیت‌ها رد می‌شوم و به قیافه‌ی آدم‌ها نگاه می‌کنم.

بالاخره نوبت پرواز منه!

تا می‌نشینم روی صندلی‌ام در هواپیما، دلم برای فیلی تنگ می‌شه. آدمیزاد چه موجودیست!

۱۷ ساعت بعدی، خلاصه‌ای است از حالت تهوع، سر رفتن حوصله، خواب رفتن پا و گریه‌ی نوزادانی که مثل من کلافه شده‌اند.

---

تا این‌جای رویا را می‌توانم بپرورانم در ذهنم. (و چقدر دنیا پیچیده و عجیب است که چنین چیزهای ساده‌ای را برای یک دخترکوچولو تبدیل به رویا کرده.) اما وقتی برسم نمی‌دانم چه می‌شود؛ چه می‌شوم. از این‌که والدینم با من مثل یک «مهمان» برخورد کنند می‌ترسم. می‌ترسم مامانم بهم نگوید «برو یه چایی بیار با هم بخوریم» و به جاش، گویی که من مهمان هستم، خودش چای بیاورد. می‌ترسم اگر چایِ ولرم (که جزو گهگاه بی‌سلیقگی‌هایم در خانه بود) برایش درست کنم، نگوید این چه چیز بدمزه‌ای است. از این‌که با عروس‌ها و دامادهای جدید فامیل ملاقات کنم هم می‌ترسم. از دیدن بچه‌های جدید که از وجود من هم بی‌اطلاع هستند هراس دارم. راستی، قیمت تاکسیِ نوبنیاد به تجریش الان چقدر شده؟

تنها موضعی که نسبت به وقایع زندگی دارم، نگاهِ یادگیرانه است. هر اتفاق تلخی به نوبه‌ی خودش یک درس و تجربه است. تا زمانی که از تلخی‌ها می‌رنجیدم، داشتم درجا می‌زدم.

دیده‌اید وقتی کودکی شیطانی می‌کند، بقیه می‌خندند و والدینش خجالت‌زده و ناراحت می‌شوند؟ چرا بقیه ناراحت نمی‌شوند؟ چون حداقل ده قدم از ماجرا دورتر هستند. حالا اگر در زندگی هم یک قدم از گردبادهایمان فاصله بگیریم، کمتر می‌رنجیم و بیش‌تر به معنای اتفاقات و درس‌هایی که می‌توان گرفت می‌اندیشیم. کمتر دلمان می‌شکند. کمی با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

خلاصه، همان‌طور که روی لیوانم هم نقش بسته، Captains don't care.

برای آرامش لزوما نیازی به عشق نیست. اما بدون عشق، طعمی در زندگی وجود ندارد.

برای آرامش، درک و احترام متقابل لازم است. اما این‌ها مزه ندارند.

عشق، طعم نارنگی می‌دهد. بعد از چندین سال هم باز طعم نارنگی‌گونه‌اش در ذهن آدم می‌ماند.

همه‌ی چیزهای خوبی که بعد از آن می‌آید، در ذهنت می‌پذیری که بهتر است؛ اما در قلبت به شک می‌افتی.

روز اول

بدون دلیل و به میزان فراوانی خندیدم. با صدای بلند.

روز دوم

هنگامی که از خواب برخاستم خسته نبودم. مقدار دیگری خندیدم. شاید زیادی زود باشد یا تنها اثر تلفین باشد. اما دیگر یقین یافتم که احساسات چیزی نیست جز یک‌سری فعل و انفعالات شیمیایی.

تو؛ آن بارِ شلوغ جمعه شب.

و من، آن آخرین نیمکتِ کوچکِ پشتِ قفسه‌های بلند طبقه‌ی آخر کتابخانه.

راستی چه چیزی کم است که هرگاه دست‌نیافتنی‌ای برایم دست‌یافتنی می‌شود، حفره‌ی ناشناخته‌ی وجودم باز هم پر نمی‌شود.

تو؛ که هنوز برایم ناشناخته‌ای. هر باز گمان می‌کنم شناختمت، به عمق ندانستنم پی می‌برم. آیا تو همانی که کم سخن می‌گویی؟ یا پرسخنی؟ شاید رز سفید دوست داری، شاید هم آفتابگردان.

چاره چیست؟ وقتی زنِ بیرون چندان قدرتمند نیست، باید از کودکِ درون طلبِ یاری کرد. میانگین سنی‌شان می‌شود یک دختر نوجوان؛ و امان از دلهره‌ها، اشتباه‌ها و ضعف‌های نوجوانی... البته چیزی عوض نشده است؛ فقط قدیمی‌ترین آرزویم لباسِ مَحال به خود پوشید. اما دیگر چه می‌شود کرد؟

آن آرزو، امروز ۱۸ ساله شد. خسته شده بود دیگر از زندگی کردن با من. حالا که ۱۸ ساله شده می‌تواند زندگی مستقلی برای خودش آغاز کند. مدتی غریبی می‌کند، مدتی دلتنگی‌هایش باعث بدعنقی می‌شوند؛ اما آخر سر عادت می‌کند؛ آرزوی خاموش شده‌ی ۱۸ ساله‌ام.

می‌دانی عجیب‌تر چیست؟ این‌که به این هم عادت می‌کنم. و عجیب‌تر این‌که تنهایی آزارم نمی‌دهد. اما گاه چاره‌ای ندارم جز اینکه بیندیشم چه می‌شد اگر همه کمی بیش‌تر وقتی که باید می‌بودیم، می‌بودیم. درست است؛ این را به خودم می‌گویم بیش‌تر.

تو، یک فرد نبودی هرگز. یک مفهوم بودی از ۵ سالگی. هر از گاهی تغییر شکل دادیی؛ گاهی تغییر باطن و گاه تغییر ظاهر. هنوز نمی‌دانم چه شکلی هستی. نمی‌دانم انتظار دیدن چه انسانی را داشته باشم در نهایت. کدام شکلت.

آن زمانی که هنوز اندازه‌ی الانم قوی نبودم، تو خیلی قوی بودی. اما من، با دستان خالی تو را کشتم و از جنازه‌ات، موجود عجیب‌الخلقه‌ای زاده شد. حالا که قوی هستم،‌ دیگر جرات به زبان آوردن چیزی را ندارم و حتی جرات نگاه کردن به تو را - هر چند روبرویم نشسته‌ای.- آفتاب می‌تواند دیوانه‌کننده باشد، اگر آن موقعی که باید باشد، نباشد. باران می‌تواند کلافه‌کننده باشد؛ اگر وقتی که باید نباشد، باشد.

و زندگی پر از فراز و نشیب است؛ گاه زندگی را بدون عشق نمی‌توانی تصور کنی و گاه، آن را دورترین مفهوم می‌یابی. حال نمی‌دانم کدام فراز است و کدام نشیب.

طول کشید تا بفهمم من هم یک آدم معمولی‌ام. یعنی یکی هستم مثل همه‌ی آدم‌ها. من هم خسته می‌شوم. من هم گاهی حوصله‌ی درس و کار را ندارم. من هم دلم می‌خواهد کسی دوستم داشته باشد. من هم گاهی انگیزه ندارم. این آخری را بویژه از همه دیرتر فهمیدم. نمی‌دانم سقف آرزوهایم خیلی کوتاه بوده یا چه که زورم رسیده به خیلی‌هایشان. بهشان رسیده‌ام. اما انگار چیزی سر جای خودش نیست. دارم به زور خودم را راه می‌برم. هر روز صبح به سختی خودم را بیدار می‌کنم. هر روز به دشواری کارهایی را که دوست دارم و برایم مهم است انجام می‌دهم. برای برداشتن تک‌تک قدم‌هایم باید کلی ناز خودم را بکشم.  دنیا مقداری رنگ‌هایش کم شده، یعنی زشت شده. زشت که نه، انگار مقداری خاکستری به همه‌چیز اضافه کرده باشند. صورتی چرک به جای صورتی، زرشکی به جای قرمز، سبز لجنی به جای سبز فسفری، و به جای زرد، رنگی که اسمش یادم نمی‌آید. البته هیچ‌کدام از این رنگ‌ها با خاکستری به دست نمی‌آیند، اما در ذهن من چرا. آزاردهنده‌تر این است که هیچ دلیلی ندارم برای خوشحال نبودن. زندگی‌ام آرام، مرتب و در مسیر رسیدن به آرزوهایم است. همه‌چیز ظاهراً خوب است. اما یک چیزی کم است و نمی‌دانم چه و نمی‌یابمش.