یک پردیس

تا به حال حس کردی که نامریی هستی؟ گویی هیچ‌کسی تو را نمی‌بیند؛ اما در عین حال، همه رازهای درونت را به روشنی می‌بینند. همه می‌بینند که چه طرار غیرمتجانسی پشت آن لب‌های خاموش نشسته.

بیان اندیشه‌ات در هر مکان و به هر مخاطبی دشوارتر می‌شود. انگار از همه‌ی کسانی که در اتاق هستند کم‌تر می‌دانی.‌

این که واقعا کم‌تر می‌دانی یا نه چندان اهمیت ندارد. مهم احساس عدم امنیتی است که با نامریی بودن می‌آید. فرقی نمی‌کند حق داشته‌ای یا نه وقتی کسی هرگز نطقت را نشنیده است.

نه این‌که تلاشی برای بالا رفتن از دره نکنی؛ فقط مشکل این‌جاست که هر بار چند گام مانده به قله، کسی یا چیزی هلت می‌دهت پایین. روز از نو؛ روزی از نو.

شاید خیلی از اتفاقات کوچک روزمره، حرف‌های ریزریز، برای بسیاری به چشم هم نیاید. اما وقتی احساس امنیت نکنی، همان ریزریزها تبدیل به باتلاقی می‌شود که همه‌ی روزنه‌های روشنایی دنیایت را در خود مدفون می‌کند. فراموش می‌کنی که هر چه بیشتر دست و پا بزنی، فایده ندارد. فراموش می‌کنی باید به یک شاخه‌ای اعتماد کنی. یا شاید هم شاخه را نمی‌یابی. به هر روی، غرق می‌شوی و به خاطر هیچ‌کس نخواهی ماند.

  • ۹۸/۰۴/۰۵
  • پردیس

تفکرات من

نظرات  (۱)

  • بنیامین بیضایی
  • آره حس کردم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی