یک پردیس

اخیراً، به جای هر کار دیگری، تمام وقت آزادم را صرفِ مطالعه در مورد ترکیب افسردگی و اضطراب کرده‌ام. ده‌ها توصیف مبتلایان را از حالشان خوانده‌ام. خیلی خیلی عجیب است. انگار این وضعیت را که داشته باشی، بزرگترین دستاوردت، «زنده بودن» خواهد شد. آن‌چه بسیار عجیب است، این است که انگار هیچ‌یک از آن‌ها خوب نشده‌اند؛ داروها یکسان است؛ حس و حال و هوای روز و شب یکسان است؛ نشانه‌های اجتماعی هم یکسان است.

تقریباً همه آن را مانند یک بار سنگین روی دوش، یا یک وزنه‌ی سنگین به پا توصیف کرده‌اند که هر روز وزین‌تر می‌شود. خستگیِ جسمی، خستگی فکر. احساسِ کم‌شدن توان ذهنی. احساس ضعیف بودن؛ این‌که چقدر هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید، برای خودش یا دیگری. بلند شدن از تخت برایشان سخت است؛ بیرون آمدن از زیر پتو ترسناک می‌نماید.

این‌که هر اشتباه کوچک چقدر وحشتناک به نظر می‌آید؛ گویی دنیا به آخر رسیده. احساس مزمن گناه.

حرف‌هایی هم که از دیگران می‌شوند خیلی شبیه به یکدیگر است. توصیه‌های دیگران، ورزش کردن، تغذیه سالم، سعی در برقراری روابط اجتماعی و تراپی است. حس مشترکشان هم در قبال دنیای خارج خودشان، این است که باید تلاش کنند خوب باشند تا باری بر بار اطرافیانشان اضافه نکنند. البته لازم به ذکر است که شاید چندان هم پرت فکر نمی‌کنند، آمارها نشان می‌دهد که در خیلی موارد، این افراد توسط نزدیک‌ترین افراد زندگی‌شان تنها گذاشته می‌شوند. البته خرده‌ای هم به کسی نمی‌توان گرفت، هر کس آزاد و مایل است که شیرین‌ترین و پرآرامش‌ترین زندگی‌ای را که بلد است بکند.

  • ۹۷/۱۲/۰۴
  • پردیس

تفکرات من

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی