یک پردیس

ارتباط برقرار کردن با یک آهنگ اصلا ربطی به چند و چونش ندارد. شاید یک وقتی به این نتیجه برسی که خیلی هم مسخره بوده. اما به هر حال، فقط موقعیت‌ها هستند که ارتباط‌ها را با شعر و موسیقی و قصه می‌سازند؛ و حتماً نقاشی. اما تاکنون در موقعیتش قرار نگرفته‌ام. سخنم این‌جا فقط از آهنگ است البته.

همین آهنگ‌های خواجه‌امیری.

حدود ۱۰ سال پیش. «سلام آخر» را تازه خوانده بود و من هر بار که می‌شنیدمش، اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. انگار در سنّ نوجوانی، حالتِ روحیِ غالب، شکستِ عشقی است؛ مستقل از موقعیت. نخستین‌باری که «خداحافظ ای داغ بر دل نشسته» اشکم را درنیاورد، فهمیدم که وارد مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی‌ام شده‌ام. نشسته بودم صندلی عقبِ سرویس مدرسه. اول دبیرستان. عجیب بود. «خداحافظ ای آبی روشن عشق». انگار سنِّ شیدایی بی‌دلیلم به سر آمده بود؛ «تو را می‌سپارم به دل‌های خسته.»

چقدر آن آلبوم عجیب بود به هر حال. گویی تمام احساسات من را در یک قیف خامه ریخته باشند و سر تا پای آلبوم را با آن تزیین کرده باشند. پر از رویاهای دست‌نیافتنی و زیبا «من با تو زنده بودم؛ اما خبر نداشتی.» قبول که اکنون کودکانه می‌نمایند، اما گاهی برای یک نصفه‌روز هم که شده، خریدارِ تمام آن حالِ دیوانگی‌‌ام.

همه‌اش سخن از پر زدن و رفتن بود؛ که حکایت آن روزها بود برای من. «رفتی و توی قلبم، یادتو جا گذاشتی.»

«من خسته شم که تو بی هم‌سفر بری؟» باورش سخت بود به تحقیق، ولی واقعاً همین اتفاق افتاده بود.

گمان می‌کردم تمامِ شورِ توجیه‌ناپذیر نوجوانی تمام شده است که خواجه‌امیری «پاییز تنهایی» را خواند. وای، مگر می‌شد زیر باران اشک نریخت وقتی که می‌گفت «بازم یه پاییز، دوباره بارون، هجوم فکرت، همون خیابون؟»

درست همان‌موقعی که سعی می‌کردم از وجودم سمِّ احساسات را با خواندنِ هر روزه‌ی چندین و چند مقاله و کتاب در اثباتِ پوچ بودن احساسات و شیمیایی بودنش، بزدایم، ناگهان به سرش زد که بخواند «گذشته‌ها رو دوره کن.» باور کن که بی‌صدا فریاد می‌زدم که این آهنگ انصاف نیست. وای از این آهنگ و حسرتِ «بازم تو خواب من با من قدم بزن، آروم و سربه‌زیر.» وای از تک‌تکِ واکنش‌های مغز من به ثانیه‌ثانیه‌ی این آهنگ.

به عقب که می‌نگرم، همه‌جا مبارزه‌ی دو نیروی درونی‌ام را می‌بینم: یکی‌شان می‌خواهد در بیابانی دور دست به شوق کعبه قدم زند و دم به دم پوزخند بارِ خار مغیلان کند. و دیگری که تنها زندگی ماشینی و توجیهاتی از قبیل عشقِ اکسی‌توسینی و خوشحالیِ سروتونینی را قبول دارد. گاهی این برنده است و گاه آن. اما وقتی «سی‌سالگی» رخ داد، برنده و بازنده مشخص بود.

درست یادم است. داشتم از شیشه‌های اتوبوس بیرون را نگاه می‌کردم و گوش می‌کردم؛ مثل آن روزها خشک و خنثی؛ که سر «یه روزی می‌آد که دیگه دلت برام نریزه. که یادت نیاد تولد من چند پاییزه.» خشکم زد. «چیزی که امروز باورش برا هردومون سخته.» و بله. آن روزها باورش دشوار بود. این سه دقیقه آهنگ را نمی‌دانم چندبار گوش دادم. اما به جرأت می‌گویم که لحظه‌ی نخستِ شنیدن آن جمله، جزو پراندیشه‌ترین زمان‌های زندگی‌ام بود. شاید همان بود که سرمشق زندگی‌ام کردم. شاید همه‌ی عشق‌ها همین است. از آن لحظه تاکنون، نیروی برنده، نیروی ماشینی بوده است؛ نه به خاطر قوی‌تر شدنش؛ بلکه به خاطر ضعیف شدن دیگری. دستگیری می‌خواهد.

***

راستی، «باور نمی‌کنم عشق منی هنوز، گاهی به قلب من، سر می‌زنی هنوز»؛ هرچند به رنگی کاملا متفاوت از آن دوران مه‌آلود. اما تنها رازی است که حالا ۱۵ سال است در زندگی‌ام داشته‌ام؛ هر چند که رازِ کودکی است و در همان اشک‌نریختنِ سرویس مدرسه پرونده‌اش بسته شد. اما هیچ زخمی جایش مثلِ اول نمی‌شود.

  • ۹۷/۱۱/۳۰
  • پردیس

تفکرات من

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی