یک پردیس

می‌سوزم و می‌سازم تا سرد شود عشقم

می‌گدازم اندر دل تا سبز شود باغم

رفتی‌ُّ دلت پر سنگ، آن رحم دِلَت، کم‌رنگ

یک شهر ز غم مشحون، یک عمر ز غم پررنج

من ندارم اندر دل یک ذره ز بیگانه

از کجا چنین چپ شد روی تو و این خانه

آکنده کن این قلبم از گوهر ذی‌نقشت

تا کنم من این جان را تا ابد پریشانت

گر عرش رَوَد بر عرش ور فرش پَرَد بر عرش

بیرون نتوان کردَت از قلب و دلم با رخش

روزی روزگاری یه شهری بود که اسمش شهر عشق بود. همه‌ی آدم‌های شهرای دیگه، آدم‌های این شهر رو دست مینداختن. بهشون می‌خندیدن. می‌گفتن هوس کورتون کرده؛ اما...

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

این آتش عشق است نسوزد همه‌کس را

این شهر عشق، خلاف‌کار نداشت. بیمارستانی هم نداشت که تب بیماران را ببرد. آخر در این شهر، تب‌دارها بیمار نبودند. شهروند نمونه محسوب می‌شدند. راستش عامل بیرونی وجود نداشت که جلوگیری کنه از جرم. مگر جرم چیست؟ خیانت، بی‌وفایی، دل‌شکستن.

تنها دلیل، تعریف نشدن زشتی در حوزه‌ی معنایی شهروندان بود. این شهر، نیاز به روحانی و مبلغ مذهبی هم نداشت...

تو بارانی من باران پرستم

تو دریایی من امواج تو هستم

اگر روزی بپرسی باز گویم

تو من هستی و من نقش تو هستم

در این شهر مجازاتی تعریف نشده بود. آخه سری که درد نمی‌کنه رو که دستمال نمی‌بندن. مگر کسی فکر می‌کرد که شهروندی به گناه، به جرم، به دل‌شکستن آلوده شود....؟

ولی شد. آری...

اهالی شهر نمی‌دانستند چه کنند. راستش خیلی‌ها حتی نمی‌فهمیدند که دقیقا چه اتفاقی افتاده. شهروند دل‌شکسته، برایش دل‌شکسته‌شدن ملموس نبود. باور نمی‌کرد. می‌خندید. قه‌قهه می‌زد. غلت می‌زد روی زمین. از نفهمیدن اما... نه از خوشحالی...

این شهر دو شهروند عجیب داشت. هیچ‌کدام نمونه نبودند؛ ولی نمونه می‌پنداشتند هریک دیگری را. اسم یکی "میگفت" بود و اسم آن دیگری "میخندید"

- میگفت ‌می‌گفت: دنیا ارزش نداره این همه خود را اذیت کنی،‌به زندگی برگرد. من مطرودم از این شهر. به دنیا برگرد. این دنیا نیست که ما در آنیم. می‌دانی تهران کجاست؟ به آن می‌گویند شهر. این‌جا ما در هپروتیم. برو به دنیا

- میخندید بلند‌بلند می‌خندید و جواب می‌داد: دنیا همان یک لحظه بود؛ آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...

- میگفت داد می‌زد: برگرد. دیگر دنبالم نیا. من شهروندی نیستم از این شهر. باید به دنبال آرزوهایم بروم و تو هم.

میخندید نمی‌فهمید. مگر میگفت شهروند نمونه نبود؟ مگر قرار نبود پادشاه همه‌ی شهر شود و او ملکه؟ او فرمان‌روا بود. فرمانروای کل شهر عشق. کل شهر عشق...

هنوز که هنوزه، میخندید می‌خندد. هنوز منتظر است. منتظر است از خواب بیدارش کند. منتظر است که از خواب بیدارش کند آن پادشاه و بگوید: ملکه‌ی من؟ کابوس می‌دیدی؟

 

تو ز من پرسیدی که چرا تنهایی؛ که چرا غم‌ناکی؟ چه‌شده؟ بی‌حالی...
«تو اگر می‌دانستی که چه زخمی دارد؛ که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی‌پرسیدی که چرا تنهایی»...

صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط

تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط

دلم گنجینه‌ی غم‌های بسیار

وجودم خسته از تکرار و تکرار

دل من دیگر از جبر زمانه

شده از زندگی بیزار و بیزار

==================================

بار دگر/ شوق دگر/ در پس دیوار

حک شده بر کوبه‌ی در قصه تکرار

نمایشنامه‌ی غم‌انگیزم خیلی به آخراش نزدیک شده

این برگ را هم بخوان از نمایشنامه.

 

ساعت 2:45 بامداد. روز سیزدهم فروردین‌ماه

نفر اول: (صدای زنگ غم‌انگیز موبایل به گوش حاضران می‌رسد)

نفر دوم: (تماس را رد می‌کند)

نفر دوم می‌گوید: می‌خواهم جواب بدهم، ولی همه خوابند. بیدار شوند، بدخواب می‌شوند. ببخشید

نفر اول: هیچی نگو. می‌خوام نفس‌هاتو بشنوم.

نفر دوم: آخر چرا؟ بی‌خوابی به سرت زده عزیزم؟

نفر دوم: خب؛ به عنوان خداحافظی بود... خداحافظی ابدی...

 

دلم برای نفر دوم کمی سوخت. من هرگز نمی‌توانم خودم را به‌جای او بگذارم. چون در این‌صورت دیگر برای «نفس کشیدن» انگیزه نخواهم داشت. من از این شخصیت پرسیدم که چرا شخصیت شماره‌یک می‌خواست صدای نفس‌هایت را بشنود؟ شخصیت شماره‌یک بیچاره، با ناراحتی، در حالیکه اشک‌هایش را پاک می‌کرد و لبخند می‌زد، گفت: هیچ! تنها دلیلش این بود که می‌دانست همیشه دوست داشته‌ام واپسین نفس‌هایم را در آغوش وی بکشم.... از سوالم پشیمان شدم. چون گریه‌ی دخترک ادامه یافت. ولی لبخندش محو شد. او غم‌خواری نداشت. یعنی نمایشنامه‌ی من شخصیت دیگری نداشت که غم‌خوار او باشد. شاید تقصیر من است که نمایشنامه‌ام نقصان دارد. شاید هم تقصیر شخصیت اول است.... نمی‌دانم.

این نمایشنامه‌ی من انتها ندارد. راستش هنوز به پایان آن فکر نکرده‌ام. شاید همین انتهای آن باشد. ولی شما خواننده‌ی گرامی، هرطور که میل دارید آن‌را به اتمام برسانید. پرده‌های قبلی را قبلا نوشته‌ام. ولی بعدا برایتان اجرا می‌کنم. هنوز آن‌ها را تمرین نکرده‌ام...

فرد شماره یک: چی شد که این تصمیم را گرفتی؟
فرد شماره دو: دیر یا زود باید انجام می شد.
فرد شماره یک: چرا زودتر این کار را انجام ندادی؟
فرد شماره دو: ...

در این مرحله، فرد شماره دو جوابی نمی دهد (فرد شماره یک ارزش جواب دادن ندارد آیا؟) در نتیجه جواب های احتمالی را با هم بررسی می کنیم:


آ. چون می خواستم بیش‌تر وابستگی پیدا کنی که با این کارم دل من حسابی خنک شود. به‌طوری‌که در تابستان یک لحظه هم گرما مرا ناراحت نکند.
ب. چون دلم نمی‌آمد. آخر می‌دانی؟ خیلی مظلومی. همه به تو زور می‌گویند. ولی تو هیچ نمی‌گویی؛ تنها لبخند می‌زنی و اشک‌هایت سرازیر می‌شوند.
پ. چون آن موقع به این نتیجه نرسیده بودم.
ت. فکر می‌کردم می‌توانم درستت کنم. ولی نتوانستم.

 

من انسانی هستم که هیچ‌گاه به علل و عوامل نمی‌پردازم. به تاثیرات اهمیت بیش‌تری می‌دهم.

تاثیرات واضح است. یکی از آشنایانم وقتی کودکی بیش نبوده، به یک کاپشن و یک پتوی خود احساس وابستگی و علاقه‌ی مافوق تصوری نشان می‌داده‌است. حتی به میهمانی هم که می‌رفته، پتویش را زیر بغل می‌زده و با خود می‌برده‌است. تا سنین ده-دوازده سالگی، این وضع ادامه داشته است. همین موقع‌ها بوده که پتو و کاپشن وی را از او می‌گیرند و می‌گویند زشت است این‌ها را به دنبال داشتن در این سن.

حدس احساس این آشنای من، خیلی سخت نیست.

این آشنای من، طبعا نمرده. هیچ‌ جسمی نمی‌میرد با این گونه وقایع. ولی روح ضربه می‌خورد. از آن ضربه‌ها که بزرگترها می‌گویند: ضربه‌ی غیرقابل جبران.

تمام

متنفرم از تعلیق وضعیت زندگی.

حس خیلی عجیبیه؛ خصوصا برای من که همیشه معلقم توی هوا، کوچیک هم که بودم در هوا معلق بودم. ولی تویِ یک حباب بودم. نمی‌ترسیدم از سقوط، می‌برد منو بالا می‌آورد پایین. خلاصه که جای شما خالی! خوب بود. بد نمی‌گذشت. گذشت و گذشت. حباب ترکید. فکر کردم دارم سقوط می‌کنم. ولی سقوط نکردم. فهمیدم خدا هنوزم یه‌کمی دوستم داره. خوشحال شدم. دیگه ولی حبابی دور خودم نمی‌دیدم.

اون حباب، حباب پاکیِ کودکی بود (نمی‌دونم چی بهش می‌گن، شاید معصومیت، شاید هم اسم‌های دیگه). دیگه ندارمش...

خداحافظ حباب جان...

وقتی ترکیدی، سرم خیلی گرم بود. نفهمیدم خداحافظی نکردم. خداحافظ.

وقتی یکی دلم رو می‌شکنه هنوز خورشید طلوع می‌کنه. هنوز زمین می‌چرخه.

اگه دلم رو بشکنی هنوز خورشید طلوع می‌کنه. هنوز زمین می‌چرخه.

حالا که دلم رو شکستی هنوز خورشید طلوع می‌کنه. هنوز زمین می‌چرخه.

 

بشکن. باز هم بشکن.

First Law: When you break it up, it takes time to build it up.