یک پردیس

تو؛ آن بارِ شلوغ جمعه شب.

و من، آن آخرین نیمکتِ کوچکِ پشتِ قفسه‌های بلند طبقه‌ی آخر کتابخانه.

راستی چه چیزی کم است که هرگاه دست‌نیافتنی‌ای برایم دست‌یافتنی می‌شود، حفره‌ی ناشناخته‌ی وجودم باز هم پر نمی‌شود.

تو؛ که هنوز برایم ناشناخته‌ای. هر باز گمان می‌کنم شناختمت، به عمق ندانستنم پی می‌برم. آیا تو همانی که کم سخن می‌گویی؟ یا پرسخنی؟ شاید رز سفید دوست داری، شاید هم آفتابگردان.

چاره چیست؟ وقتی زنِ بیرون چندان قدرتمند نیست، باید از کودکِ درون طلبِ یاری کرد. میانگین سنی‌شان می‌شود یک دختر نوجوان؛ و امان از دلهره‌ها، اشتباه‌ها و ضعف‌های نوجوانی... البته چیزی عوض نشده است؛ فقط قدیمی‌ترین آرزویم لباسِ مَحال به خود پوشید. اما دیگر چه می‌شود کرد؟

آن آرزو، امروز ۱۸ ساله شد. خسته شده بود دیگر از زندگی کردن با من. حالا که ۱۸ ساله شده می‌تواند زندگی مستقلی برای خودش آغاز کند. مدتی غریبی می‌کند، مدتی دلتنگی‌هایش باعث بدعنقی می‌شوند؛ اما آخر سر عادت می‌کند؛ آرزوی خاموش شده‌ی ۱۸ ساله‌ام.

می‌دانی عجیب‌تر چیست؟ این‌که به این هم عادت می‌کنم. و عجیب‌تر این‌که تنهایی آزارم نمی‌دهد.

دیدید گاهی آدم از یکنواختی زندگی‌اش خسته می‌شود؟ فکر می‌کند در جایی گیر افتاده که چیز جدیدی یاد نمی‌گیرد و تجربه‌ها فقط تکرار شدن اتفاقات قبلی هستند؟ وضعیت خسته‌کننده‌ای است که آدم آرزو می‌کند از آن در برود و زندگی پویاتری برای خودش دست و پا کند.

از روزی که پایم را این‌جا گذاشتم، هر روز از زندگی‌ام تجربه‌ی جدیدی است و به جرات (و بدون اغراق) روزی نیست که چیز جدیدی یاد نگیرم؛ از علم گرفته تا نکات زندگی تا احساسات جدید. چیزهای جدید این‌قدر زیاد بوده که گویی به جای ۶ ماه، ۶ سال از عمرم را این‌جا بوده‌ام. دو روز که مسافرت می‌روم، دلم برای خانه‌ی خودم تنگ می‌شود، دلم برای تهران هم تنگ می‌شود. دلم برای مامان و بابا تنگ می‌شود.

می‌دانم که بالاخره روزی این‌جا هم زندگی شروع می‌کند به یکنواخت شدن. و تجربه‌ها می‌شوند تکرار اتفاقات قبلی. اما اکنون گاهی خسته می‌شوم از این‌همه تجربه‌ی جدید. این همه آدم جدید. دلم می‌خواهد دو ساعت برگردم به تخت خودم در اتاق خودم در خانه‌ی خودمان در تهران. پتوی خودم را بکشم روی سرم و زندگی دور و اطرافم تکراری باشد که بتوانم کمی استراحت کنم؛ با خیال راحت.

اصلا احساساتم را با هیچ‌کس دیگر نمی‌توانم تقسیم کنم. احساس خوب یا بد؛ فرقی نمی‌کند. یک روکش بی‌معنی روی خودم کشیده‌ام. حتی خودم هم نمی‌توانم بفهمم در هر لحظه چه حسی را دارم تجربه می‌کنم. ملغمه‌ی عجیبی از همه‌جور احساسات که زیر تخت چپانده باشی‌شان و روتختی نو و قشنگی روی آن کشیده باشی.

نمی‌گم حالم بد است. پر انرژی هستم. کلی فعالیت می‌کنم. هدف دارم. اما احساساتم به شکل قبل نیست. از تقسیم احساسات و درونیات واقعی‌ام با دیگران (حتی عزیزترینان) چنان واهمه دارم که گویی منتظرند تا از من بِبُرند و تا ابد مرا ضعیف بدانند.

از همه مهم‌تر، هزار سال است که می‌خواهم با او صحبت کنم؛ اما هنوز نتوانسته‌ام.

داشتم عکس‌هایی را که در گوشی‌ام دارم نگاه می‌کردم و سیر سریع خاطرات آغاز شد.

اولین روزی که پایم به آمریکا رسید. اولین کافه‌ای که این‌جا‌ رفتم. اولین چای‌ای که نوشیدم و به نظرم به همه‌چیز شبیه بود به جز چای. چون هنوز طعم چای‌ای را که در خانه دم می‌کردیم به یاد داشتم. آن روز، هیچ حسی نداشتم. اصلا نمی‌دانستم کجا هستم و باورم نمی‌شد از ۱۷ ساعت پرواز در مسیرِ دور شدن از خانه جان سالم به در برده‌ام. اولین غذایی که خوردم، هنوز یادم است: از ترس تهوع ذره ذره غذا می‌خوردم و یک وعده غذا را در یک روز نتوانستم بخورم. اما همان روز، برای آپارتمان جدیدم خرید رفتیم. همه‌ی چیزهایی را که در اینترنت با مادرم دیده بودیم از نزدیک داشتم می‌دیدم. یادم است همه‌ی قیمت‌ها را با به ریال حساب می‌کردم! آن روز تا شب خرید کردیم. ساعت‌های بسیار طولانی. من جت‌لگ تجربه نکردم به هیچ عنوان. فردای آن روز هم به خرید رفتیم. آن روز هم تا شب به خرید مشغول بودیم. آن شب وقتی به خانه رسیدیم، از شدت احساس خستگی و درماندگی شروع کردم به گریه. این‌قدر خودم را مستأصل می‌پنداشتم که می‌خواستم قلبم را از قفسه‌ی سینه‌ام خارج کنم و از پنجره پرت کنم بیرون.

بگذریم. اگر بخواهم می‌توانم هفته هفته‌ام را از روزی که آمدم توصیف کنم. اما چه سود؟ پس بگذریم. داشتم عکس‌های گوشی‌ام را می‌دیدم.

کمی گذشت و رسیدم به اولین سفرم. چقدر نگران بودم روز سفر و نخستین باری بود که پس از سفر، فهمیدم که چقدر نیاز داشته‌ام به آن تغییر محیط.

کمی عکس‌ها را بیش‌تر گذراندم و رسیدم به عکسی که خانه‌ی مامانی بودم و برادرم بغلم کرده بود. یادم افتاد که دیگر حافظه‌ی پوستم، آغوش مادر و پدر و برادر را به یاد ندارد. کمی بیشتر عکس‌ها را به عقب زدم و رسیدم به عکسی که صورتم را به صورت مادرم چسبانده بودم. ناخودآگاه دستم را روی صورتم کشیدم که به ذهنم کمک کنم که واضح یادش بیاید لمس پوست مادرم دقیقاً چه حسی داشت. یادش نیامد آن حس اما واژه‌ی «لطیف‌ترین» از تفکرم عبور کرد.

۶ ماه است هر روز از همان چای می‌نوشم و اکنون حس می‌کنم چای قبلا هم همین طعم را داشت -با این‌که می‌دانم این حقه‌ی جافظه‌ام است.-

امروز ساعت‌ها در خیابان‌های فیلی قدم زدم. از هر خیابان که می‌گذشتم، به طرز عجیبی تهران را به یادم می‌آورد. به نظرم همه‌چیز شبیه تهران این این‌جا -با این‌که می‌دانم هیچ‌کجا تهران من برای من نمی‌شود و این هم حقه‌ی حافظه‌ام است.-

هر کجا را که نگاه می‌کنم و هر حسی که از در و دیوار شهر و خانه‌ام می‌گیرم، گویی از ازل با من بوده. -با اینکه می‌دانم این هم...-

قدیمی‌ترین عکس‌های که روی گوشی‌ام داشتم، عکس‌های قبلی حساب تلگرامم بود. چشمم افتاد به عکسی قدیمی از یک عید. سه سال پیش یا شاید چهار سال پیش. موهای من آن موقع مشکی و لَخت بود. چه هنگام من این‌قدر بزرگ شدم؟

آدمی‌زاد چقدر هنگام عصبانیت می‌تواند عجیب برخورد کند و همان کارهایی را که دیگران را بابتش سرزنش می‌کند؛ دقیقا همان کارها را انجام دهد. البته که این کشف ویژه‌ای نیست چرا که متخصصانی از قدیم روی situationism* کار کرده‌اند.

من هم جزو آدم‌هایی هستم که تا حدی این نظریه را قبول دارم. تنها درسی که می‌توان گرفت، این است که سعی کنیم و یاد بگیریم (اول از همه خودم) که دیگرانی را که در موقعیت خاصی رفتار خاصی از خودشان نشان داده‌اند بی‌محابا قضاوت نکنیم.

ـــــــ

به همه‌ی ناراحتی‌ها، خوشحالی‌ها، سختی‌ها و آسانی‌های پس از سختی‌ها، به چشم درس نگاه می‌کنم. همواره خودم را به چشم شاگرد می‌بینم به این امید که ذره‌ای بهتر شوم. البته این «به چشم درس نگاه کردن» باعث نمی‌شود که از دست خودم بابت اشتباه‌هایم ناراحت نشوم و بابت رفتارهای نادرستم در برابر دیگران در احساس عذاب وجدان غرق نشوم. فکر می‌کنم این حس‌ها هم بخشی از یادگیری‌ام محسوب می‌شود.

ــــــــ

* نظریه‌ای که می‌گوید رفتار انسان را شرایط و موقعیت‌های اطرافش تعیین می‌کند؛ نه ویژگی‌های درونی او.

عادت ندارم صحبت کنم با غریبه‌ها. سعی می‌کنم با مترو و اتوبوس بروم تا مجبور نباشم دو جمله‌ای با راننده‌ی اوبر صحبت کنم. ترجیح می‌دهم همیشه کمتر از ۲۰ قلم خرید داشته باشم که self checkout کنم تا با صندوق‌دار روبرو نشوم.

رفته بودم خرید برای خانه. خریدهای معمول که هر دو هفته یک‌بار انجام می‌دهم. در بخش خوشبو‌کننده‌ها ایستاده بودم و داشتم برای ۳ نقطه‌ی متفاوت خانه خوشبوکننده انتخاب می‌کردم. ماهی یک‌بار خوشبوکننده می‌خرم و هربار، کلی باید فکر کنم. تمرکز کنم.

این‌بار هم غرق در انتخاب بودم که آقای جوانی آمد که خوشبوکننده انتخاب کند. این‌قدری بررسی هر دوی ما طول کشید که شروع کردیم به صحبت. البته او شروع کرد. در واقع هم‌فکری می‌خواست. من هم که عاشق در میان گذشتن نظرم در مورد بوهای مختلف (از عطر و ادکلن گرفته تا خوشبوکننده)...

- دیوارهای منزلتان چه رنگی است؟ تیره؟‌ جنس صندلی‌‌های راحتی از چیست؟ بوی سیب و دارچین محشر است. تازه اگر پاییز باشد، این بود خانه را گرم‌تر می‌کند.

- برای ورودی منزل می‌خواهید؟‌ بوی تند میوه‌های قرمز بهترین است. این بود گویی با مهربانی دستان لطیفش را دراز می‌کند تا مهمان را به صرف چای آلبالو و شیرینی چای دعوت کند.

- برای اتاق خواب؟‌ after the rain. هر وقت که بیدار می‌شوید انگار بهار است و نم باران بوی شکوفه‌ها را دوبرابر کرده.

هر کدام یک معنی. تا ابد می‌توانم راجع به هر بویی خیال‌پردازی کنم. گویی هر بویی در ذهن من یک بوم نقاشی است. البته بوم نقاشی تعریف دقیقی نیست؛ بهتر است بگویم یک داستان، یک زندگی.

راستی، این افسون بو چیست که کودکی برایم این‌قدر معنادار بوده؟

این‌بار به جای نوشتن، هم‌فکری نیاز دارم؛ برای حل یک معمّا که حل شدن و نشدن آن تاثیری در زندگی من نخواهد داشت. امّا به هر حال معمّای مضحکی شده برای خودش.

فرض کنید روزی در یادداشت‌های گوشی‌تان (که در Google Keep نگهداری‌شان می‌کنید) یک یادداشت جدید ببینید که خودتان ننوشته‌اید، چه واکنشی نشان می‌دهید؟ بویژه این‌که بدانید کسی به حساب کاربری Google شما دسترسی نیافته است.

حال اگر متن یادداشت کمی تا قسمتی هم مشکوک باشد چه؟

احتمالات چیست؟ گام‌های حل این معما چیست؟

چند صفحه برای امتحانم می‌خوانم. خسته می‌شوم. چند آهنگ گوش می‌دهم. چند غزل می‌خوانم. می‌رسم به غزلی عاشقانه و ... یادم می‌افتد انسان هستم. بیشتر از آن، یادم می‌افتد که انسان «بودم». یاد آن «تنها یک باری» می‌افتم که چشم در چشم شدیم و دنیایی بود برای خودش. می‌اندیشم که یک جفت چشم در زندگی‌ام کم دارم و در آن لحظه است که به زار زدن می‌افتم.

راستی چه شد که این همه بی‌احساس شدم؟ چه شد که وجودم را که می‌توانستم مملو از عشقش کنم خالیِ خالی رها کردم؟ حسّ دوست‌داشتن (حتی یک‌طرفه) به خودی خود شاید می‌توانست از این باتلاق خارجم کند. راستی چقدر دلم برای پردیس تنگ شده. دلم برای مادرم، پدرم، برادرم، اتاقم، شهرم -با همه‌ی آلودگی‌ها و عصبانیت مردمش- تنگ شده. اما از آن بیشتر، دلم برای خودم تنگ شده. پردیسِ من کجاست؟

پردیس از کنارِ کارهای نادرست دیگر بی‌تفاوت می‌گذرد. دیگر چندان کاری به تقویمش ندارد. زیاد درس نمی‌خواند. از مسائل سطحی و پوچ آزرده‌خاطر می‌شود. دیگر یادش نیست اهدافش چه بود. هر چه به مغزش فشار می‌آورد، ارزش‌هایش به یادش نمی‌آیند. خیلی عمیق نمی‌شود در مسائل. همه‌ی ستون‌هایی که پردیس بر آن‌ها بنا شده بود حالا دیگر بی‌معنی هستند. از همه‌اش فقط یک اسم مانده. همان را هم عوض کند و دیگر هیچ در هیچ در هیچ.

یک چیزی در زندگی‌ام کم است. یک قطعه از درونم انگار گم شده. شاید هم هرگز نبوده. در هر حال، یک جای خالی درون قلبم/زندگی‌ام/ذهنم احساس می‌کنم. گاهی این جای خالی، به کوچکی یک حفره می‌شود و گاه، مانند چاه عظیمی مرا می‌بلعد.

قلقش دستم آمده که کِی بزرگ و کوچک می‌شود؛ چگونه مدیریت می‌شود؛ مثل یک بیماری مزمن که درمان ندارد؛ اما تا زمانی که داروهایت را به موقع مصرف کنی و پرهیز داشته باشی اوضاع وخیم نمی‌شود.

من اما دنبال راه‌‌حلی اساسی هستم. مدیریت این حفره‌ی درونی راضی‌ام نمی‌کند. می‌خواهم پُرَش کنم.

گام اول قطعا شناختن ماهیت این حفره است. چرا این حس را دارم؟ عشق؟ هدفِ والاتر؟ خانواده؟

به پردیسِ چند ماه پیش غبطه می‌خورم. به هر طرف که نگاه می‌کردم، خوش‌رنگ بود. رنگارنگ با اکلیل طلایی. یاد لاک‌هایی که با عشق به ناخن‌هام می‌زدم می‌افتم و می‌بینم انسان وقتی به خودش نمی‌رسد، معنی‌اش واقعا این است که زندگی را رها کرده. خنده‌دار باشد شاید اما یادم است در اوج شلوغی و کارهای دانشگاه، شب می‌نشستم وسط اتاقم و با آرامش لاک می‌زدم و از این کار لذت می‌بردم. یا از برف. خدای من برف پارسال چنین روزی، واقعا زیبا بود. کاش واژه‌ی قوی‌تری از «زیبا» داشتم برای توصیف آن شب.

شاید واقعا دچار افسردگی شده‌ام؛ که باعث شرمساری نیست. کمک گرفتن هم همین‌طور. در هر صورت، اگر تشخیصش داده شود، با سر برای درمان خودم خواهم شتافت. اگر هم تشحیص داده شود که چنین نیست، باز هم باید برای خودم چاره‌ای بیندیشم.